تبليغاتX
جوان ايران مهر
"داشتن یک فضیلت اخلاقی از معدن های طلا گرانبها تر است" افلاطون
زن عشق مي كارد و كينه درو مي كند ديه اش نصف ديه توست و مجازات زنايش با تو برابر..... مي تواند تنها يك همسر داشته باشد و تو مختار به داشتن چهار همسرهستي...

براي ازدواجش ــ در هر سني ـاجازه لازم است ولي تو هر زماني بخواهي به لطف قانونگذار مي تواني ازدواج كني!

در محبسي به نام بكارت زنداني است و او كتك مي خورد و تو محاكمه نمي شوي او مي زايد و تو براي فرزندش نام انتخاب مي كني او درد مي كشد و تو نگراني كه كودك دختر نباشد. او بي خوابي مي كشد و تو خواب حوريان بهشتي را مي بيني او مادر مي شود و همه جا مي پرسند نام پدر....

 و هر روز او متولد ميشود؛ عاشق مي شود مادر مي شود پير مي شود و ميميرد وقرن هاست كه او عشق مي كارد و كينه درو مي كند چرا كه در چين و شيارهاي صورت مردش به جاي گذشت زمان جواني بر باد رفته اش را مي بيند و در قدم هاي لرزان مردش ، گام هاي شتابزده جواني براي رفتن و درد هاي منقطع قلب مرد ، سينه اي را به ياد مي اورد كه تهي از دل بوده و پيري مرد رفتن و فقط رفتن را در دل او زنده مي كند...

 و اينها همه كينه است كه كاشته.....

+ نوشته شده در  شنبه بیست و ششم آبان 1386ساعت 11:11  توسط احسان  | 

سلام

متن زیر نمیدونم از کیه اما به نظرم جالب اومد....گفتم واستون بذارم

وصيت نامه


وصيت نامه ام به شرح زير مي باشد : قبر مرا نيم متر كمتر عميق كنيد تا پنجاه سانت به خدا نزديكتر باشم. بعد از مرگم، انگشت‌هاي مرا به رايگان در اختيار اداره انگشت‌نگاري قرار دهيد. به پزشك قانوني بگوييد روح مرا كالبدشكافي كند، من به آن مشكوكم! ورثه حق دارند با طلبكاران من كتك‌كاري كنند. عبور هرگونه كابل برق، تلفن، لوله آب يا گاز از داخل گور اينجانب اكيدا ممنوع است. بر قبر من پنجره بگذاريد تا هنگام دلتنگي، گورستان را تماشا كنم. كارت شناسايي مرا لاي كفنم بگذاريد، شايد آنجا هم نياز باشد! مواظب باشيد به تابوت من آگهي تبليغاتي نچسبانند. روي تابوت و كفن من بنويسيد: اين عاقبت كسي است كه زگهواره تا گور دانش بجست. دوست ندارم مردم قبرم را لگدمال كنند. در چمنزار خاكم كنيد! كساني كه زير تابوت مرا مي‌گيرند، بايد هم قد باشند. شماره تلفن گورستان و شماره قبر مرا به طلبكاران ندهيد. گواهينامه رانندگيم را به يك آدم مستحق بدهيد، ثواب دارد. در مجلس ختم من گاز اشك‌آور پخش كنيد تا همه به گريه بيفتند. از اينكه نمي‌توانم در مجلس ختم خودم حضوريابم قبلا پوزش مي‌طلبم. به مرده شوي بگوييد مرا با چوبك بشويد چون به صابون و پودر حساسيت دارم. چون تمام آرزوهايم را به گور مي‌برم، سعي كنيد قبر مرا بزرگ بسازيد كه جاي جسدم باشد

+ نوشته شده در  دوشنبه نهم مهر 1386ساعت 22:56  توسط احسان  | 

یه خبر جدید !

یه وبلاگ جدید ساختم که البته فقط مخصوص بیزینیس (تجارت الکترونیکی)هست

البته آپ نمیشه و فقط یک مطلب برای معرفی و البته سایت های زیادی درونش هست....

اینم لینکش :

اينترنت و پول 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و ششم شهریور 1386ساعت 21:22  توسط احسان  | 

* تیشتر ایزد پر شکوه باران آور در باورهای پارسیان کهن است.

 

وآن هنگام که تیشتر مرا تقدیس کرد دانستم که طبیعت جزئی از من و من جزئی از طبیعتم.....

آن لحظه که دانه های پاکی بخشش را به سوی من فرو می فرستاد ، عشق را در وجودم آ شکارا نهان کرد ، عشقی که با هر قطره فزونی یافت.....

آنقدر بارید تا وسعتش از قلبم گذشت و پیش رفت و رفت.....

جنگلها از آن من شدو رودها و دریاها ، آبشارها و چشمه ها ، کوه ها و دشت ها و حتی کویر.......که دامن گسترده اش پذیرای تنهایی ام شد....

دستهایم را باز و عظمت را لمس کردم و عشق را......

 

هر دانه ی اشکم باعث شد که جهان را زیبا تر ببینم و اشکهایم را به گنجینه ی بی پایان عشق هدیه کردم.

 

آه کشیدم ، باد وزید و نگاهم را با خود به دورترین نقطه ی جاده برد ، امتداد جاده را دنبا ل کردم .....با چشم هایم و پاهایم در لحظات عبورگاه ایستاده و با دستهایم لمس می کردم سنگریزه های جاده را تا در خاطرم حفظ کنم بودن و رفتن ، رسیدن انتها و آغاز را و پرواز را.....

 

تیشتر مرا یاد کرد و من تیشتر را ، خواندمش و پاسخم گفت :

" فرزندم سرشتت را از آب نهادم تا پاک باشی و رها ؛ که رهایی از پاک بودن است و پاکی باعث رهایی ، چونان نسیمی که نوازشگر شبنم های صبحدم است " ......تیشتر می گفت و من سرشار می شدم ......

 

شب فرو بارید ، دنیا در خواب رفت و خواب در ژرفنای چشما نم راه به جایی نبرد.....

 

آهی کشیدم ، نوری در شب پدیدار شد و وجودم را گرفت ، دیوارهای اتاقم آبی تر شد ، پنجرا باز شد و در آن سوی مرز نور ، دیوار و پنجره تنها کویر بود......

 

کویر گفت : " من تنهایی توام ، شب های درازیست درونت هستم ، مرا بپذیر و دوستم بدار "

.......و من به گرمی دستهایش را فشردم......هر شب می آمد و شب های درازی را مهر می ورزیدیم و مهر می ورزیدیم......

 

بهارها می گذشت و تابستان ها نیز ، در پاییز ها عشق می ورزیدیم و زمستان ها خواب های طولانی هم را با چشم های باز ورق می زدیم.....

 

.....تا اینکه یک شب هنگامی که پنجرا باز شد و تنها ییم به اتاق آمد رازی را برایم باز گفت : " به پاس تمام لحظه هایت که سرشار از من بود و من رازدار تلاطم های نا گفته ات بودم ، رازی را برایت فاش می کنم ، این راز برای تمام انسانهاست.....بسیاری نمی دانند و بسیاری فکر می کنند که می دانند "

 

بی پرده راز میگفت.....

 

" درون هر انسان نیمه ی تنهاییست ، روح بی قرار است .....نیمه در تلاطم است ، روح تشنه است......نیمه بی تاب است "

 

تنهایی می گفت و من کائنات را می جستم برای نیمه ای که روحم را به سوی خویش می کشید......

 

تنهایی آخرین سرودش را خواند و رفت : " بگرد تا رستگار شوی "

 

....و من ماندم و نیمه ای گمشده و دانه های پاکی بخش تیشتر......

 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و هفتم خرداد 1386ساعت 21:47  توسط احسان  | 

به نام وجدان های اگاه

 

این پست رو میخوام به دوستی(friendship )و یکی از خصوصیت های اون بحث کنم....

(در این متن سعی میکنم به جای کلمه ی ما که حالت کلی داره از من استفاده کنم با این تفاوت که من من یک من نوعی است)

به نظر من دوستی یک فرایند هست که در طول زمان بوجود میاد , فرایندی که از دو نقطه ی جدا شروع میشه و و به صورت یک خط ادامه پیدا میکند.حال هر چقدر دو فرد اراء نزدیک تری داشته باشند یا پیدا کنند این دو خط بیشتر بهم نزدیک میشود و در جهات نزدیک بهم سیر میکند.

از نظر من مهم ترین خصیصه ی دوستی صداقت داشتن است ( کما اینکه در دیگر روابط نیز شرط صداقت لازم است) و تعارف نداشتن . یک دوست باید به شفافی یک اینه؛ واقعیت وجودی من را به من بنماید . در ابتدا این اینه تنها من را نشان میدهد اما با گذر زمان میتوان اینه را چرخاند و همه چیز را در پرتو ان تحلیل کرد(چیزهایی مانند جامعه , زندگی , انسان , فرهنگ و.....).و لازم به ذکر است که در همین اینه میتوان رشد کرد و به بلوغ رسید.

به نظر من یکی از ویژگی های دوستی همدلی است .همدلی بدین مضمون که خود را در غم و شادی طرف مقابل سهیم دید و یک طرفه به قاضی نرفت. بدون برابر انگاشتن خود با طرف مقابل نمیتوان به همدلی رسید ,پس وقتی و خودم را بالاتر یا پایین تر از طرف مقابل دیدم امکان همدلی وجود ندارد.

از نظر من با رشد فرایند دوستی حسی به موازات ان نیز رشد میکند به نام نگرانی

یعنی هر چقدر من دوستم را نزدیک تر به خود حس کنم نگرانی ام نسبت به او بیشتر می شود ولو این که او را در یک صندوق فولادی با دیواره های 4 متری محصور کنند و در امن ترین مکان دنیا قرار دهند باز هم این حس نگرانی باقیست ولی نکته ی مهم در این رابطه این است که حس نگرانی را بشناسم و ان را نه سرکوب نه رها بلکه مهار کرد....مهار بدین مفهوم که نه در خود بریزم و نه اینکه دوست خود را در قفس نگرانی هایم زندانی کنم بلکه به این مفهوم که هر از چند گاهی دوست خود را نسبت به این نگرانی اگاه و حس دوست داشتن و اعتماد دو طرفه را بیشتر کرد.

به نظر من ارامش بخش ترین و گویا ترین و بی تکلف ترین جمله ای که این حس را بیان میکند    " مواظب خودت باش"   است......و درک این جمله نیازمند ان است که تک تک کلمه هارا به جز درک کردن "احساس" نیز بکنیم.

"به دست اوردن یک دوست خوب دشوار و حفظ ان دشوار تر است"

مواظب خودتون باشین

تا بعد

+ نوشته شده در  پنجشنبه سی و یکم فروردین 1385ساعت 22:37  توسط احسان  | 

درود

نمیدونم شما هم فهمیدین که دیگه دست و دلم به نوشتن نمیاد یا نه؟....اونقدر نمیاد که فراموش کردم بگم ۱۷ فروردین سالگرد شروع به وبلاگ نویسی من بود....شاید بپرسین چرا؟...چرا دیگه مثل سابق که هفته ای ۲ دفعه اپ میکردم نیستم.....

این برمیگرده به انگیزه ی من از وبلاگ نویسی که دو بخش داره...یکی شخصی و دیگری جمعی . من وقتی میبینم که استقبال جمعی زیاد خوب نیست سعی میکنم همون بر اساس همون نیاز شخصی هر چند وقت(؟) یکبار اپ کنم....

از اینکه بگذریم یه خبر رو بگم واستون که دیشب رفتم فیلم ۴شنبه سوری .

چشمگیرترین ویژگی فیلمش بازی بسیار قوی بازیگراش هست...درباره موضوعش فعلا چیزی نمیگم که اگه ندیدین ضد حال نشه و برین ببینین....فقط یه چیزی بگم و اونم اینکه بعد از فیلم احساس غم عجیبی کردم و به این نکته ایمان اوردم که از هر ۱۰ ایرانی ۹ نفر نا هنجار...با مشکلات روانی...و به معنای واقعی داغون هست.....شاید این امار واستون جالب باشه که از هر ۶ ایرانی ۱ نفر با مشکل روانی بسیار حاد (یا به اصطلاح قاطی)و ۵ نفر دیگه هم مشکلات عصبی دارن....

این واقعا...(نمیدونم چه صفتی رو انتخاب کنم؟)..هست که اگه یکم دقت کنیم از هر ۶ نفر که دورمون هستن ۱ نفر بیمار روانی حاد هست....

با این همه عصبیت موجود شاید پناه اوردن به همین وبلاگ نویسی شاید یکم التیام بخش باشه....(البته همین بیماران بین وبلاگنویس ها هم پخشن....و ما نباید بعضی خزعبلات رو که تو کامنتامون مینویسن جدی بگیریم{قابل توجه وبلاگ عاطفه}.....نمونش همین کسی که خودشو مهدی نامیده بود و نمیدونم از کجا اومده بود تو وبلاگم و لا طائلات میگفت)

نمیدونم....تا ببینیم "خودم" چی میخوام

در پناه.....

خودتون

تا بعد

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و سوم فروردین 1385ساعت 0:55  توسط احسان  | 

درود

 

امروز میخوام درباره ی خانواده ی خودم بنویسم وروابط حاکم بر اون.

خانواده ی من تشکیل شده از یه سیاستمدار , یه قدیس , یه هنرمند و یه فیلسوف .

سیاستمدار : تو زندگیش سعی میکنه منطقی و انسانی عمل کنه , طوریکه به خاطر سالم بودنش چندین بار مجبور شده کارش رو عوض کنه چون حاضر به هیچ زد و بند و معامله و کلاه برداری نیست....فیلسوف هم تز خودش رو که سیاست با صداقت هست از اون الهام گرفته....البته سیاستمدار گاهی زیاد عصبانی میشه و همین باعث رنجش بقیه میشه....من به اون جهت بهش میگم ساستمدار چون مطالعه زیاد میکنه و صاحب نظره و اینکه با قدیس در جریان کار سیاسی اشنا شد و ازدواج کردن....کاری که سیاستمدار برای بهبود وضع سیاسی کشور و مردمش انجام میداد و قدیس برای خدمت به نوع بشر و عشقش به انسان.

قدیس : گاهی اوقات که فیلسوف قدیس رو در اغوش میگیره به ارامی به پشتش دست میکشه و بعد جای خالی دو بال رو احساس میکنه....قدیس همه رو دوست داره , به راحتی می بخشه و خیلی سریع اعتماد میکنه....قدیس به هنر مند و فیلسوف یاد داده که همه مردم خوبن مگه اینکه خلافش ثابت بشه....بهشون یاد داده چه جوری احساسشون رو بیان کنن و هراسی از به زبان اوردن جمله ی دوستت دارم نداشته باشن.....البته اسان گیر بودن قدیس مشکلات خاص خودش رو داشته که این مسئله روی فیلسوف تاثیر بدی گذاشته....ولی مهم ترین و گرانبها ترین چیزی که فیلسوف از قدیس یاد گرفته صداقت ناب هست که حاضر نیست با هیچ چیز عوضش کنه...

هنرمند : هنرمند هوش سرشاری داره به طوریکه در 9 ماهگی حرف میزد , در 15 ماهگی کلمات نوشته شده را میخواند , در 7 سالگی شروع به رفتن به کلاس زبان انگلیسی کرد و در 10 سالگی شروع به یاد گیری ویولن که در هر دو زمینه (زبان و ویولن) پیشرفت سریع و خارق العاده ای کرد....هنرمند قوه ی استدلال قوی رو از سیاستمدار و مهربان بودن رو از قدیس به ارث برده.....هنرمند و فیلسوف بسیار به هم علاقه دارن ...هنرمند به فیلسوف سرعت عمل رو یاد داده و فیلسوف هم هر از گاهی دریچه هایی نو از زندگی رو به روی هنر مند باز میکنه...

هنر مند در حال حاضر دوم دبیرستان هست , واسش دعا کنین رشته ی دلخواهش قبول شه....

فیلسوف : فیلسوف با تفکر روزش رو اغاز میکنه و با تفکر خوابش میبره...دوست داره در باره ی هر موضوعی سوال کنه و اون رو به چالش بکشه...اولین موضوعی که فیلسوف برای به چالش کشیدن پیدا کرد خودش بود...

اون به روانشناسی , سیاست و فلسفه علاقه ی خاصی داره...من به اون جهت فیلسوف نامیدمش چون از فلسفه ی خاص خودش پیروی میکنه....فیلسوف تحت تاثیر قدیس بسیار با احساس شده و تحت تاثیر سیاستمدار بسیار منطقی...هرچند سخته که این دو صفت را جمع زد ولی اون جمع زده و این موضوع گاهی هم باعث شگفتی خودش میشه....فیلسوف به طرز غریبی احساس غربت انسانی ای میکنه که بر جامعه اش حاکمه ....برای همین کوچکترین صداقتی باعث جذب شدنش میشه و این شاید نقطه ضعفش باشه....

 

من همیشه سعی کردم قمار زندگیم رو مانند قمار باز های حرفه ای با ورق های رو و نمایان پیش همه بازی کنم....دلیل نوشتن این یادداشت هم همین بود

 

با بهترین ارزوها واستون

تا بعد

+ نوشته شده در  چهارشنبه نهم فروردین 1385ساعت 12:56  توسط احسان  | 

درود

 

وقتی تاریخ مطلب قبلیم رو دیدم , یادم افتاد که اه ! مثل اینکه خیلی وقته چیزی ننوشتم

این مطلب رو دارم روز اول فروردین مینویسم و قاعدتا باید مربوط به نوروز باشه...ولی

من میخوام از چند روز قبل که نمایشگاه فروش بهاره بود شروع کنم....

من تو اون نمایشگاه یه تصمیم مهم گرفتم و اونم این بود که تصمیم گرفتم یهNGO  برای

حمایت از افراد ی اضافه وزن دارن تاسیس کنم...یا مثلا سازمان حمایت از چاقها (سحاچ )

اخه بیشتر لباس برای کسانی که سوتغذیه دارن و لاغرهستن بود( اندامی)...

البته من که چاق نیستم و واسه بقیه گفتم(دماغم دراز شد!!)

و دیگه اینکه میرسیم به نوروز . و اینکه نو شدن سال برای ما ایرانیا بهترین نوع سال نو تو جهان هست , چون منطبق بر طبیعت هست و تو کشورهای دیگه اینقدر دقیق نیست...

اگه بتونیم خودمون رو با طبیعت منطبق کنیم و در طول زندگیمون کاری نکنیم که به قانون زمین بر بخوره میتونیم این نو شدن را با تمام وجود احساس کنیم ......

در ضمن سر سفره هفت سین به یاد تمام دوستام بودم و " تک تک " شما رو دعا کردم...

و یه ارزو کردم واسه همه.....اینکه امسال بهترین سال زندگیتون باشه

تازه تر از شکوفه ها , برگها و گلها باشین

تا بعد

+ نوشته شده در  سه شنبه یکم فروردین 1385ساعت 14:39  توسط احسان  | 

درود دوستای خوبم

واسه این دفعه عکسی رو انتخاب کردم که قبلا هم ۲ بار تو وبلاگ قبلیم(پرشین بلاگ )زده بودمولی چون وارد نبودم هر دفعه دیده نمیشد.....

 

این عکس یکی از کنفرانس های اسلامی نشون میده که دانشمندان اسلام!!! از اقصی نقاط جهان به ایران میان(البته در قبال دریافت پول و پرداخت تمام هزینه های سفر از طرف جمهوری اسلامی)......

ببینید پول نفتمون کجاها و واسه چه کسایی خرج میشه......

نا گفته نمونه که از این کنفرانس ها هر سال صدها مورد به نام های

 گوناگون بر گزار میکنن.....

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و یکم اسفند 1384ساعت 2:1  توسط احسان  | 

۸ مارس (۱۷ اسفند)

روز جهانی زن

رو به تمام زنان و دختران هموطنم تبریک میگم

به امید روزی که این تبعیض مرد سالارانه در ایران از بین بره

و این محقق نمیشه....جز با تلاش خودمون

(من این روز رو یک روز زودتر تبریک گفتم که وقت داشته باشین واسه مامانا هدیه بخرین)

 

+ نوشته شده در  دوشنبه هشتم اسفند 1384ساعت 15:49  توسط احسان  | 

درود

 

چند روز پیش تو اخبار روزنامه ها خوندم که مجلس میخواد روز 29 اسفند (روز ملی شدن صنعت نفت) و 13 بدر رو تعطیلی شون رو برداره.....

واقعا من متوجه نمیشم اینا چه دشمنی ای با مناسبت های ملی ما دارن؟

فکر کردن تا اخر عمرشون حکومت میکنن....نمیدونن که همشون رفتنی هستن و تنها مناسبت های ملی ما هستن که باقی میمونن....

با این کارشون میخوان با هویت ملی ما مقابله کنن....هرچند وقتی دارن چوب حراج به نفت میزنن و پولش رو بالا میکشن دیکه مسئله ی نفت ملی هم بی مفهوم میشه و حق دارن تعطیلیش رو بردارن....

امروز 13 بدر رو بر میدارن , فردا هم عید نوروز رو.....فکر میکنین که این احمق های عرب زده (ببخشید , اخه خیلی سر این موضوع ناراحتم) دوست ندارن که مثلا روز غدیر یا فطر جای نوروز رو بگیره؟

وقتی سعی میشه اینطوری مسائل ملی کمرنگ بشه بایدم جوونا اینطوری بی هویت بشن.....

بزرگترین خیانت داره در حق نسل ما میشه....بعدش میان میگن نیروی هسته ای رو یه مسئله ی ملی جلوه میدن در حالیکه تمام این فن اوری رو مخفیانه از پاکستان و کره شمالی خریدن....

این دانشمندان جوان هسته ای ایران را تا حالا کی دیده؟...فکر میکنین اینا وجود خارجی دارن؟

به هر حا ل به نظر من وظیفه ی ماست که از هر تریبونی(حتی وبلاگامون) به این مسئله (حذف تعطیلی روز ملی شدن صنعت نفت و13 بدر) اعتراض کنیم..

با هر وسیله ای....این یه وظیفه ی ملی هست....نباید دست کم بگیریمش.

ارزو میکنم بالاخره روزی دست عربها از این خاک عزیز کوتاه بشه...

تا بعد

+ نوشته شده در  دوشنبه هشتم اسفند 1384ساعت 15:42  توسط احسان  | 

یک اگر با یک برابر بود....

 

 

یک اگر با یک برابر بود

معلم پای تخته داد می زد

صورتش از خشم گلگون بود

و دستانش به زیر پوششی از گرد پنهان

ولی اخر کلاسیها /لواشک بین خود تقسیم می کردند

و ان یکی در گوشه ای دیگر جوانان را ورق می زد

با خطی خوانا کز ظلمتی تاریک غمگین بود

تساوی را چنین بنوشت : " که یک با یک برابر است "

از میان جمع شاگردان یکی برخواست ( همیشه یک نفر باید به پا خیزد....)

به ارامی سخن سر داد

تساوی اشتباهی فاحش و محض است

نگاه بچه ها ناگه به یک سو خیره شد

معلم مات بر جا ما ند

و او پرسید : اگر یک فرد انسان واحد یک بود

ایا باز یک با یک بربر بود؟

سکوت مدهوشی بود و سوالی سخت

معلم خشمگین فریا د زد اری برابر بود

و او با پورخندی گفت :

اگر یک فرد انسان واحد یک بود

انکه زور و زر به دامن داشت بالا بود

و انکه قلبی پاک و فاقد از زر داشت پایین بود؟

اگر یک فرد انسان واحد یک بود

انکه صورت نقره گون چون قرص مه داشت بالا بود

وان سیه چهره که مینالید پایین بود؟

اگر یک فرد انسان واحد یک بود

این تساوی زیر و رو میشد

حال می پرسیم یک اگر با یک برابر بود

نان و مال مفتخوران از کجا اماده می گردید؟

یا چه کس دیوار چین ها را بنا می کرد؟

یک اگر با یک برابر بود

چه کس پشتش زیر بار فقر خم می شد؟

یا که زیر ضربت شلاق له می شد؟

یک اگر با یک برابر بود

پس چه کس ازادگان را در قفس می کرد؟

معلم ناله اسا گفت :

بچه ها در جزوه های خویش بنویسید

که یک با یک برابر نیست.....

 

                                                           شعر از : ازادی خواه بزرگ ایران

                                                       شهید خسرو گلسرخی

+ نوشته شده در  چهارشنبه سوم اسفند 1384ساعت 15:16  توسط احسان  | 

بچه ها اینم از وبلاگ گروهی :

www.wallstreet.blogfa.com

از دوستایی که وبلاگ دارن خواهش میکنم که بهش لینک بدن

بهترین ارزوها....واسه بهترین ادما

تا بعد

+ نوشته شده در  دوشنبه یکم اسفند 1384ساعت 16:28  توسط احسان  | 

درود

نمیدونم شما کتاب مبارزان راه روشنایی اثر پائولو کوییلو رو خوندید یا نه...کتاب جالبی ٫ با اینکه من با همه ی مطالبش موافق نیستم ولی در کل حرفهای جالبی داره و درس هایی برای اوناییکه میخوان شخصیت خودشون رو اپ گرید کنن و به انسان بودن نزدیک تر بشن.....

من سعی میکنم گاهی از بعضی از مطالب و جملات این کتاب استفاده کنم...

 

....مبارز راه روشنایی می داند که خداوند برای اموزش تسامح و شکیبایی از تنهایی استفاده میکند . و و برای نشان دادن ارزش صلح و ارامش از خشم استفاده میکند.خداوند برای تاکید بر اهمیت ماجراجوییو تسلیم از بی حوصلگی سود می جوید.

خداوند از سکوت استفاده میکند تا مسئولیت به کار بردن کلمات را به ما بیاموزد.از خستگی استفاده میکندتا بهای استراحت را بشناسیم.از بیماری استفاده میکندتا نعمت و برکت سلامتی را دریابیم.

خداوند از اتش استفاده میکند تا ما اب را بشناسیم.از خاک تا ارزش هوا را بدانیم و از مرگ تا اهمیت زندگی را بشناسیم....

در پناه وجدانتون جاویدان باشید...

تا بعد

+ نوشته شده در  چهارشنبه دوازدهم بهمن 1384ساعت 2:34  توسط احسان  | 

درود

امروز میخوام درباره ی موضوعی صحبت کنم که شاید واسه خیلی ها مرموز و جالب باشه....

موضوعی که وقتی از دور بهش نگاه میشه با خودمون میگیم وااای چه سیر و سلوکی کرده طرف....چه با تقوا....چه خدا شناس....وااااای

خب فکر کنم فهمیده باشین که میخوام درباره ی عرفان و تصوف و این حرفا صحبت کنم....

قبل از باز کرن این بحث ذکر چند نکته ضروریه......

وقتی ما میخوایم درباره یک نوع نگرش و تفکر بحث کنیم لازم هست اون تفکر رو در دورانی که شکوفا بوده بررسی کنیم تا ببینیم در اوج محبوبیت چه کارهایی توسط پیروان اون انجام شده تا به سقف پتانسیلی اون مرام و مسلک پی ببربم....و این بررسی هم مستلزم داشتن یک بک گراند تاریخی از اونه و در اینجا نقش دونستن تاریخ پررنگ تر از قبل میشه(قابل توجه دوستایی که میگن تاریخ به درد نخوره)......

پس بر می گردیم به قرن هفتم هجری....قرنی که اوج صوفی گری در ایران بود....و عارفانی چون عطار و نجم الدین رازی و مولانا جلال الدین بلخی و غیره در ان میزیستند.....

حلقه ی مریدان پر شور گرد مراد خویش بسته می شد و مراد خود را به درجه ی خدایی بالا می بردند.....

در اون زمان مردم دو دسته بودند : یا مرید بودند یا مراد .

این احوال ادامه داشت تا اینکه می رسیم به حمله ی وحشیانه ی مغول....حمله ای که ویرانگری ها و کشتارها و کتاب سوزی هایش دل هر ایرانی میهن دوستی رو مالامال از غم و ناراحتی میکنه......تقریبا اون بخش نا چیز هم از کتابها و تمدن ایرانی که از زیر دست کتابخانه سوزی های اعراب در رفته بود ٫ در این حمله نابود شد.....

خب ٫ شما فکر می کنین واکنش این مرادهای گرامی و این عرفای عالی قدر که تمامی مراحل مکاشفه در عشق الهی(!) رو طی کرده بودن نسبت به این حمله چه بود؟.....به سازماندهی مردم و مریدانشون علیه مغولها پرداختند؟....نخیر با عرض تاسف باید بگم که این افراد از جان گذشته و مشتاق وصل سریعا به کوه و بیابان فرار کرده و خیل عظیم مریدان را به تیغ مغولها سپردند.....فکر می کنین مردم چرا دربرابر مغولها ایستادگی نکردند؟....چون نا امید بودند ٫ چون گوشه نشینی و عبادتی که توسط این دراویش فراری به مردم تلقین شده بود انها را به یاس و گشودن دروازه ی شهر ها به روی مغولها وا داشت ٫ چون تقدیر گرایی ای که در تمام کتابها و اشعار این عرفا موج میزند مردم را منفعل کرد.....طوریکه طبق کتابهای تاریخی "....اگر مغولی بدون سلاح در بیابان با ده جوان ایرانی رو برو میشد ٫ دور انها یک خط روی شنها میکشید و میرفت تا شمشیر خود را بیاورد (جوانها هم در همان حال می ماندند)سپس شمشیر خود را اورده و همه را از دم تیغ میگذراند........

صبر کنین عمق فاجعه رو از زبان یکی از همین دراویش عالی قدر(نجم الدین رازی ) بگم :

"......چون اگهی ها از کشتار مغولان در ماوراالنهر و خراسان میرسید و بیم امدنشان میرفت ٫زنان و فرزندان خود را گزارده و شبانه با عده ای از دراویش از شهر گریخته و جان بدر بردیم......سپس اگهی رسید که مغولان چون به خاندان ما دست یافتند همه را از دم تیغ گذرانیده اند......."

فکر کنم همین متن تاریخی برای نشان دادن نهایت پستی و ذلت این جماعت کافی باشه......

شما هم مطمئن باشین تمام این سیر سلوک ها و سماع ها چیزی جز خود فریبی و عوام فریبی نیست....

هرچند ممکنه کسی از این قماش در جواب من اینو بگه که :

سلسله ی موی دوست حلقه ی دام بلاست!

هر که در این حلقه نیست فارق از این ماجراست!

(با اینکه شعرش قشنگه ولی حیف که واسه یه توجیه غیر منطقی به کار میره)

ولی اینا همش شعار و شعره ....من با مستندات تاریخی حرف میزنم نه با مشتی اوهام و اشعار دل فریب.....

موفق باشین

تا بعد

 

+ نوشته شده در  یکشنبه دوم بهمن 1384ساعت 16:29  توسط احسان  | 

دانی که خدا  چرا تو را داده دو دست؟

من معتقدم که اندر ان سری هست

یک دست به کار خویشتن پردازی

با دست دگر ز دیگران گیری دست

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و نهم دی 1384ساعت 15:30  توسط احسان  | 

درود

زمستون هم با برف خودشو افتتاح کرد...پس به افتخارش همه پاشیم و بهش سلام بدیم

برف نو ٫ برف نو٫ سلام ٫ سلام

بنشین

خوش نشسته ای بر بام

پاکی اورده ای ٫ ای امید سپید

همه الودگیست این ایام

                                                                 شاملو

+ نوشته شده در  شنبه بیست و چهارم دی 1384ساعت 15:37  توسط احسان  | 

درود

 

این یادداشت رو میخوام به مناسبتی که باهاش رو به رو هستیم یعنی روز قربان اختصاص بدم(من مخصوصا نمیگم عید , چون به نظرم ما وقتی همه ی جشن ها و اعیاد ایرانی رو بر گزار کردیم و گرامی داشتیم سپس میتونیم به این روزها بگیم عید....)

 

الان تلویزیون تقریبا همه ی برنامه هاش این شده که ادمای سفید پوشی رو نشون بده که دارن از بار سنگین فضای معنوی حج به به و چه چه میکنن و بعد از مدتی میزنن زیر گریه و های های گریه میکنن.....

 

یعنی میشه؟...نه..میخوام بپرسم یعنی میشه که ادم تمام عمرش رو گناه کنه(نمیگم کثافت) بعد انتظار داشته باشه که با یه حج رفتن یا یه ماه در سال روزه گرفتن یا قربونی کردن یا سیاه پوشیدن و گریه کردن تو محرم گناهاش پاک شه؟خداییش میشه؟.....من شرط میبندم که همین زائران عزیز همون جا هم دست از دروغ گفتن و غیبت کردن دست بر نمیدارن...

یعنی واقعا فکر میکنن خدا اینقدر IQ  هست که ما تمام سال دروغ بگیم , به دیگران توهین کنیم , دزدی کنیم , رشوه بگیریم , تقلب کنیم , ریا کنیم و.... و با یه حج رفتن و قربونی کردن اونم ببخشه....به همین راحتی؟ اره؟.....

به نظر من کسانی که به این جور مراسم معنوی(!) میرن دست به یه خود فریبی بزرگ میزنن....

جز اینه که تغییر باید درونی باشه؟

اصلا واسه ی من سواله چرا میگن خونه ی خدا؟....جز اینه که خدا درون هر کسی هست؟ایا باید واسه زیارتش این همه راه رفت؟

به قول منصور حلاج ( که ارادت فجیعی بهش دارم) " خدا درون همین لباسهای پاره ی من هست....به همین نزدیکی...نمی بینین؟ "

باید حتما یه مکعب مربع ببینین که یاد خدا بیفتین؟...یا حتما باید روزی 5 بار خم و راست شد که به یاد خدا بود و ازش تشکر کرد و باهاش حرف زد؟(یادم باشه یه مطلب درباره ریشه یابی تاریخی نماز بنویسم)....

داشتم درباره حج میگفتم ....دیدین این حجاج عزیز که چند بار رفتن وقتی پیش هم می شینن چطوری تعداد بار حج رفتن شون رو به رخ هم میکشن؟

یا دیدین وقتی یه مکه ای میاد چطوری واسش جشن میگیرن و شادی میکنن؟...اره همه اینارو می بینیم ولی کو ذهنی که به این مسائل فکر کنه و نقدش کنه؟...از بس به این جور مراسم و روز مرگی (بهتر بگم روز مرگی-rooz margi-) عادت کردیم که دیگه هیچ چیزو نمی بینیم و هیچ چیز باعث ایجاد سوال درونمون نمی شه......

 

 

ای قوم به حج رفته کجایید؟کجایید؟

معشوق همین جاست,بیایید بیایید

تا بعد

+ نوشته شده در  سه شنبه بیستم دی 1384ساعت 20:33  توسط احسان  | 

درود

 

نمیدونم تا حالا چند نفر از شما به نتایج زیر رسیدین؟

"....من ادم بدبختی هستم......همه بلاها و شکست ها واسه من پیش میاد......من محکوم به زجر کشیدن و ناراحتی دیدن هستم......خدا منو اصلا دوست نداره....از خودم بدم میاد.....و...."

به نظر من , ما هرچقدر هم روی سیاه سکه زندگی رو ببینیم باز هم حق نداریم نا امید بشیم....چون فقط یه بار به دنیا میایم ‘ يه بار زندگی میکنیم و یه بار میمیریم.....کاش همه می فهمیدن که فقط همین یک بار رو میشه زندگی کرد.....میگن احتیاط شرط عقل هست....پس باید طوری زندگی کنیم که اگر بعد از مرگ هم جهان دیگه ای نبود چیزی از دست نداده باشیم....من همیشه با این فکر زندگی میکنم که مهم همین زندگی ای هست که میکنم و مهم نیست بعدش چی پیش میاد , پس نباید لحظه هارو از دست داد........

حالا واسه کسایی که تیریپ شون نا امیدی هست چند تا نمونه  از اطرافیان و اشناهام میارم تا بفهمین بقیه ادما هم سختی های زندگی خودشون رو دارن........

 تا دیگه کسی از شما نگه " همه بدبختی ها مال منه "

(به خاطر حفظ حریم خصوصی این افراد اسمهاشون رو با حروف انگلیسی بیان میکنم)

 

1-   خانم A  زندگی خوبی رو کنار همسر و بچه هاش داشت تا اینکه شوهرش وضعش خوب میشه و تصمیم میگیره دوباره ازدواج کنه.....شوهره با یه دختری 20 سال جوون تر از خودش ازواج میکنه و تمام زندگی خانم A بهم میریزه....دچار افسردگی میشه....کانون زندگیش از هم پاشیده میشه...بچه هاش افت تحصیلی میکنن و افسرده میشن...ودر اخر خودش از بس غصه میخوره سرطان میگیره و چیزی از اون زندگی خوش گذشته باقی نمیمونه.....

2-   خانم B  از ابتدای جوانی مادر پدرش از هم جدا میشن و اون مجبور میشه مستقل و برای خودش زندگی کنه....هم درس میخوند هم کار میکرد....بعد از چند سال با یه نفر نامزد میکنه ...ولی طرف بعد از چند ماه اونو تنها میذاره و میره....خانم B  دچار افسردگی میشه...این دردهای روحی به جسمش هم سرایت میکنه و دارای بیماریهای رحم میشه....سالهل رو با درد جسمی سپری میکنه....بعد از مدتی عاشق یه نفر میشه(یه مرد خوب با صفت های عالی و مهربان)....ولی بعد از مدتی میفهمه که اون مرد دارای سرطان هست و چند ماه دیگه زنده نیست...بیشتر از پیش افسرده میشه ....

      ولی تا اونجایی که من می شناسمش هنوز امیدش رو به زندگی از دست نداده..

3-   اقای C  زندگی خوبی رو کنار خانواده اش داشت....تا اینکه پای کسی شبیه رمالها و تحت نام استاد خودشناسی به زندگیش باز شد....یعنی خانم اقای C  پای این فرد رو به زندگیشون باز کرد....این فرد با تلقینات خود به همسر اقای C و فرزندانش مسلط شد به طوریکه دیگه حرف اقای C ارزشی تو خانواده اش نداشت و همه زیر نظر اون خانم به اصطلاح استاد بودند....این فرد حقه باز با نفوذی که روی خانواده پیدا کرد با عث شد دختر کوچک خانواده با فرد دلخواه اون(فرد حقه باز) ازدواج کنه و دختر بزرگ خانواده از خانواده طرد بشه و این باعث شد اقای C افسرده بشه......و کاش این پایان ماجرا بود.......اقای C دارای وضع مالی خوب و زمین های زیادی بود....بر اثر این افسردگی اقای C  به زندگی بی تفاوت شد و این باعث شد که اون فرد حقه باز به خانواده چنین تلقین کنه که اقای C  روانی شده.......سپس اقای C  رو به اجبار و با پرونده سازی های دروغ در یک اسایشگاه روانی بستری کرد و تمام اموال و زمینهای اونو به نفع خودش بالا کشید.....

 

این نمونه هارو من اینجا گفتم تا بگم ما هیچ وقت حق نداریم بگیم که من بدبخت ترین ادم دنیام و از زندگی نا امید بشیم.....اصلا ما محکوم به امیدواری هستیم و باید با چشمانی درخشان از امید به اینده نگاه کنیم......

چون فقط یه بار واسه زنده بودن مهلت داریم.....فقط یه بار !

+ نوشته شده در  دوشنبه دوازدهم دی 1384ساعت 22:33  توسط احسان  | 

درود

بچه ها از این هفته گاه گاهی میخوام سری به گنجینه ی ادبیات پارسی بزنم و پندهایی که دونستنش واسه من مفید بوده واسه شما هم بگم....ولی نه زیاد....اخه همه ی ما اینقدر از این و اون پند شنیدیم که پند دونیمون پر شده....ولی حالا.....واسه اینکه هم یه تنوع بشه هم شعرها و مثل های پارسی یادمون نره گفتنش خالی از لطف نیست....

 

گر نشیند فرشته ای با دیو           وحشت اموزد و خیانت و ریو

         از بدان نکویی نیاموزی                   " نکند گرگ پوستین دوزی "        

+ نوشته شده در  دوشنبه دوازدهم دی 1384ساعت 14:28  توسط احسان  |